-/ به خونه ی مجازی آرسام خوش اومدین
به خونه ی مجازی آرسام خوش اومدین
پسر آریایی

سلام دوستای گلم. ما دیگه از نی نی وبلاگ مهربون خداحافظی کردیم و رفتیم پرشین بلاگ ساکن شدیم!!

اینم آدرس جدیدمون:

http://arsam90.persianblog.ir/

اونجا یه پُست جدید گذاشتیم و بی صبرانه منتظرتون هستیم.

[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 1:02 قبل از ظهر ] [ مامان مهرناز ] [ ]

سلاااااااااااااااااااام به دوستای گل و مهلبونم

مرسی از اینکه تفلدمو بهم تبریک گفتین،دوستون داررررررررررررررمممممممم

خبر:به خاطر اینکه دکتر به بابا حاجیِ مهلبونم گفته بود که توی این چند روزه باید بیاین بیمارستان بستری بشین واسه عمل قلب،و ما دوست داشتیم که حتما حتما ایشون و مامانجون مهلبونم توی مهمونیمون باشن،جشنمون رو شب پنجشنبه(21دی)برگزار کردیم و دیروز که 24 و روز اصلی تفلدم بودش مامان من رو برد واسکن یکسالگیم رو زدم!!نگران

واااااااااااااااااای تفلدم مبارک،من خیلی خوشحالم که یکسالِ خوب و زیبا و دوست داشتنی از عمرم رو کنار مامان و بابای مهلبونم پشت سر گذاشتم و دیگه دارم واسه خودم بزرگ میشم و آقا میشمبغل شكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<<

خب دیگه بریم سراغ خبرها و عسکای تفلد؛(همونطور که گفته بودیم جشنمون خیلی مختصر و ساده برگزار شد)

به مناسبت اینکه من یه روز زیبای زمستونی به دنیا اومدم، تفلدم رو شکل آدم برفی گرفتیم.

اون آدم برفی ها و عدد یک و همینطور کلاهم رو خود مامان درست کردش:

به محض اینکه مراسم کیک بُرون و عسک گرفتن شروع شد،منم رفتم توی فاز لجبازی و غُر زدن و هیچگونه همکاری با مامان واسه کلاه گذاشتن و عسک گرفتن انجام ندادم!!

چیه؟؟فکر کردین به همین راحتی میذارم کلاه بذارن سرم؟؟!!! هه هه هه!

واسه همینم همش یه نفر الکی کلاه رو بالای سرم نگه میداشت تا بلکه بتونن یه عسک درست و حسابیِ تفلدی ازم بگیرن!!

و مامان هم واسه اینکه زیاد توی ذوقش نخوره، کلاهی رو که با کلی ذوق و عشق و زحمت درست کرده بود گذاشت روی سرِ کیکم!!

آخیییییییی! چه کیک مهلبونی!!

اینم قسمتی از تزییناتِ جزئی مامان؛

اینم سرنوشت آدم برفیِ مهلبونِ من؛

و اما کادوهام که همشون رو خیلی دوست دارم و همه زحمت کشیدن کلّی؛

بابا حاجی و مامانجون شیرینم:یه سه چرخه ی خوشگل که همون اول سوارش شدم و دیگه پایین نمیومدم ازش! خیلی دوسش دارمممممم؛

عمه پاتمه جون و عمه حمیده جونم نیومدن ولی خیییییییییلی مارو شرمنده کردن و واسم یه تاب خوشگل کادو دادن؛

دایی مهرداد جون و رندایی بدری جونم هم + مامانجون و آقاجونم یه دونه دستگاه بخور سرد و پول نقد دادن واسم که خیییییییییییلی به دردم میخوره ازشون ممنونم؛

نشستم توی کارتنش و کلّی سواری کردم و کیف کردم!

مامان و بابا هم یه دونه عروسک بادی و پول نقد توی دفترچه حسابم و یه سورپرایز که مامان میگه هنوز متأسفانه آماده نشده و توی راهه!!

این اسمِ منه هااااا!

خب دیگه تفلد یکسالگیم هم به خوبی و خوشی تموم شد،جای همتون خالییییییییی

و اما......دیروز مامان و بابایی منو بردن درمانگاه و یه واسکنِ مبارک نوش جانم کردن!!البته آقاهه نوش جونم کرد!! و من دوباره مثل یه مَرد خم به ابروم نیاوردم و خیلی آروم بودم!مژه

اینم یک ساعت بهد از زدن واسکن خونه ی مامان جونم؛

همچنان مشغول شیطنت!

و رقصیدن!!...آها آهااااااااان.... بیا وسط....!!!!

 مامان نوشت:امروز آقایی که واکسن آرسام رو زد گفت که الان تب نمیکنه اما ممکنه از یک تا سه هفته ی دیگه تازه تبش شروع بشه!!!!!

من خیلی نگرانم چون احتمالا ما کمتر از 2 هفته دیگه قصد سفر داریم و میترسم توی مسافرت بچم تب کنه حالش بد بشه!!! از دوستای گلی که بچه هاشون بزرگتر از آرسام هستن و تجربه دارن خواهش میکنم راهنمایی کنن که آیا واقعا همینطوره و یه مدت بعدش تب میکنن آیا؟؟؟!!!!!!سوال

ممنونم از همتون

فدای شما، دوستون داریییییییییییییییم

 

[ دوشنبه 25 دی 1391 ] [ 0:31 قبل از ظهر ] [ مامان مهرناز ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام من آرسام ایزدی هستم. "آرسام" تلفظی دیگر از اسم"آرشام"هست به معنی:قوی و پرزور و نام پسرآریامنه و پدر ویشتاسب و نیای داریوش بزرگ هخامنشی،همینطور آرسام به معنای"پسرآریایی" هم هست. من روزشنبه 24دی ماه 1390 ،ساعت12:20ظهر،بعداز کلی استرس که مامان وبابایی کشیدندبالاخره افتخاردادم! و پاهای کوچولوم رو توی دنیای اونها گذاشتم.از مامانم خواستم برام این وبلاگ رو درست کنه و تا وقتی که خودم نمیتونم،خاطراتمو برام بنویسه تا بعدا خودم این کارو ادامه بدم مامان مهرناز و بابایی حسین: دوستتون دارم،ممنونم...
لینک دوستان
امکانات وب